تبليغاتX
آشیون عشق مهدی و بانو
آشیون عشق مهدی و بانو

 
 
پرنده

دو تا همدم و همسفر زندگی ... اینجا برای خودم و مهدی مینویسم... تا گذر زمان خاطرات با هم بودنمون رو کمرنگ نکنه...

"چه سرنوشت خوبی...
وقتی خود خدا هم...
برای خوشبختیمون...
پادرمیونی کرده"

 

دوستای گلم

آلما

آلما

آني

بانو

بانو

بهناز

پاستيل و جوجو

پگاه

تبسم

خانم خانما

دردونه

دزیره

دلي

سمير

سمیر

سيندخت

شهرزاد

صميم

ممول

عسل

غزل

فلفلي

ليمو شيرين

مجي

مليحه

مهر بانو

مهربانو

هلیا

فرناز

 

تازه نوشتم...

70. آنچه گذشت ...

69. روز تولد مهدی عزیز منه ..... تولدت مبارک عشق اول و آخر پرنده

68. تعطیلات و آخر هفته پر مشغله

67. سرماخوردگی

66. سفرنامه مشهد

65. سفر مشهد

64. این آخر هفته

63.

62.

61. آخر هفته

 
 

70. آنچه گذشت ...

 

چهارشنبه که روز تولد مهدی بود قرار بود با هم بریم کاشنی رو که براش دیده بودم رو بخریم .... از سر کار رفتم کیک گرفتمو رفتم خونه  مامانم ..... مهدیم بعد از شرکت اومد دنبالمو رفتیم و زحمت کشید و کاپشنو نپسندید و مجبور شدیم بریم جاهای دیگه رو ببینیم تا یه چیزی بالاخره بخریم دیگه ..... منم شدیدا" گیر داده بودم که باید چیزی بپسندی ..... نتیجه کل پیاده روی های ما این شد که هیچی نپسندیدیم چون رنگاشون همه مشکی بودن و ما دنبال رنگای روشن بودیم که همه مدلاشون جلف بود..... در نتیجه مهدی بهم گفت که اکی .... ممنون که به یاد ما بودی ولی حالا که چیزی نپسندیدم باشه برای بعد که جنسای بهتری داشته باشن ..... منم با اینکه در درون خون خونمو می خورد ولی نمی خواستم هم زوری چیزی برداره و قبوا کردم ...... ولی تصمیم گرفتم دیگه از سال آینده خودم کادوشو بخرم تا اینجوری نشه .....

شب خونه مامان اینا بودیمو کیک خوردیم دور همو کلی کادو رد و بدل شد و مثه سال پیش داداشمو مهدی با هم شمع فوت کردنو کیک و بریدن و کلی عکسای اجق وجق گرفتن ..... خوش گذشت .....

 

کلوز آپ: دیشب خیلی خسته رسیدم خونه .... مهدی هم باشگاه داشت ..... اونم خسته اومد ..... سر درست کردن شام نمکدون از دستم افتاد و شکست .... اصلا" حوصله نداشتم جمعش کنم ..... تا مهدی اومد شروع کرد به جارو کردنشون ..... منم سر درسم .... بعدشم گفت حالا که جارو کردم بده کف آشپزخونه رم تمیز کنم ...... دستت درد نکنه .... حسابی شرمندم کردی .....  حالا دیگه کف آشپزخونه سفید سفیده ..... 

یکشنبه هفدهم آبان 1388 |

 

69. روز تولد مهدی عزیز منه ..... تولدت مبارک عشق اول و آخر پرنده

 

 

امروز روز قشنگ و بزرگیه برای من

امروز روز تولد عاشقانه ترین رویای منه

روز تولد کسی که معنای زندگیمه

بهار زندگی کسی که بهار زندگیمه

مهدی عزیزم

مهدی نازنین و دوست داشتنی من

که به عشقت نفس می کشم

خنده هات شادی بخش زندگیمه

سلامتیت آرامش وجودمه

آرام جانم .... مرد بهشتی من .... همسر عزیزم

تولدت مبارک

امروز روز توئه... روزی که تو آغاز شدی ...از اعماق وجودم بیست و هشت سالگیت رو بهت تبریک می گم و سلامتی و شادیت رو هر سال بیشتر از قبل برات آرزو می کنم

ایشالا که به همه خواسته های دلت و به همه آرزو هات برسی مهدی من

می بوسمت و عاشقانه دوست دارم

آغوشت رو باز کن که اومدم گلکم


 

پی نوشت: امروز تولد داداشی گلم هم هست که به اون هم تبریک میگم ..... امیدوارم تو زندگیش موفق باشه..... تصمیمات درست بگیره و همیشه آرامش داشته باشه...... داداشی عزیزم نوزده سالگیت مبارک

 

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |

 

68. تعطیلات و آخر هفته پر مشغله

سه شنبه که از سر کار رفتم خونه سلانه سلانه داشتم کارامو می کردمو شام درست می کردم که یهو تلفن زنگ زد و مادر شوهری جان خبر دادن که دارن راه میفتن که بیان تهران ...... آخه اومدنشون هنوز فیکس نشده بود و تا حدودی رو به کنسلی بود ولی دیگه دم آخری داشتن میومدن .... منم زودی به مهدی زنگ زدمو خبر دادم و خودم هم سعی کردم آرامشمو حفظ کنم و کارامو انجام بدم ...... یه خورده به خونه رسیدم ولی خیلی خسته بودم ..... شامم آماده بود و مهدی که اومد خوردیمو منم دوشمو گرفتمو ..... از اونجایی که هر دومون خسته بودیم و می دونستیم کارم توخونه زیاده و منم عصری نخوابیده بودم یه کمی دلخوری شدو خلاصه مهدی دراز کشید رو زمین و خودشو زد به خواب و منم تنهایی یه سری کارا رو کردم و خونه رو کمی مرتب کردم و تو دلم هم هی به مهدی می گفتم ای بی احساس .... خب منم خستم ..... پاشو کمکم کن ..... آخرشم دیگه دیدم نمیکشم و کارامو همونجور نیمه کاره رها کردمو رفتم خوابیدم .....

صبح ساعت ۶ در حالت اسف باری از خواب پاا شدم ..... طوری که مهدی کلی ترسیده بود با دیدنم ...... سرما خوردگیم بدتر شده بود ...... و استرس مهمونم داشتم ...... خلاصه مهدی تلافی شبو در آوردو حسابی خونه رو دسته گل کردیم و رفت دنبال مامانش و باباش ...... منم کمی به خودم رسیدم که دیگه از راه رسیدن ...... کلی ترشی و مربا جات و غذا برامون آورده بودن ..... کوفته و قورمه سبزی بود ..... مادر شوهری می گفت گفتم یه وقت سبزی خریدن و پاک کردن سختت میشه براتون آوردم ..... منم تشکر کردمو گفتم که آماده کردمو تو فریزر دارم ..... کادوی خونمون هم یه کیک خوری قدیمی چینی از خونه برامون آورده بودن ...... البته اولش کمی تو ذوقم خورد ولی دیدم این هدیه که برای خونه خود آدم باشه و قدیمی هم باشه دادنش به عروس با ارزش تره تا رفتن و چیزی خریدن .... به هر حال دستشون درد نکنه .... میز صبونه رو چیدمو صبونه خوردیم ...... برای ناهار هم زرشک پلو با مرغ و سوپ جو داشتیم .... با سالاد ..... برنجم خوب دم نکشیده بود و حالم گرفته شد .... البته روی هم رفته خوب بود غذاها.... ما فکر می کردیم آخر هفته رو پیشمون می مونن ولی پدر شوهری قصد مشهد کرده بود و با مهدی رفتن بلیط مشهد برای پنجشنبه صبح گرفتن و قراره سه شنبه صبحم برگردن ..... بعد از ظهرم بردیمشون امامزاده صالحو نمازم اونجا خوندیمو برگشتیم خونه ...... دیگه چون وقت شام درست کردن نداشتم و کلی هم غذا از ظهر مونده بود ..... یه برنج گذاشتمو مرغو گرم کردمو ماست و خیار درست کردم ......

فرداشم اول وقت بردیمشون راه آهن و بدرقشون کردیم ..... پنجشنبه رو کلا" خونه بودیمو به مطالعه گذشت ..... جمعه عصری قرار بود یکی از دوستای من با شوهرش بیان خونمون ..... برا همینم صبح جمعه رفتیم خرید و میوه و شیرینی خریدیم ...... یه شیرینی هایی دیدیم شکل دسر بودن و اسمشونم گفت کاراملن ..... از همونا ورداشتیمو .... تو خونه گذاشتمشون تو گیلاس با یه قاشق کنارش که باید باهاش خورده میشد .... خیلی شیک شدش.... خلاصه که مهمونامون هم کلی کاشتنمون و قرار بود ۶ بیان که ۵/۸ اومدن ..... خوش گذشت و کلی از خونمون خوششون اومد..... دوستم هم عکسامو دید..... وای اونقده خوشش اومده بود از عکسامونو لباسمو آرایشمو مدل موهام که کلی از حرفاش ذوق کردم ...... برامون یه ربع سکه آوردن .... دستشون درد نکنه .....

یه شنبه هم قراره دایی مهدی بیاد خونمون ...... این همون داییشه که با خونوادش اولین مهمونای خونمون بودن .....

دیشب با مهدی داشتیم حرف میزدیم که چقدر این ماه خرجمون زیاد شده و مشهدم رفتیمو کلیم مهمون داشتیم ..... و حسابی پول کم آوردیم ...... تو این صحبت ها من رفتم سراغ کیفای مجلسیم داشتم دنبال چیزی می گشتم ...... همین که یکیشونو باز کردم یه دسته پول از توش در اومد ...... حالا مهدیم دید و حمله به سمتشون ..... منم هی این ور اون ورم قایم می کردم و می گفتم نمیدم ..... پول خودمه ...... خلاصه به زور ازم گرفت ..... میگه خدا رسوند ...... کلی دوره افتادیم توخونه و هی می گفتم پول منو بده ..... مهدیم میگفت نمیدم و میخوام خرج خودت کنم ..... آخرشم ۳ به ۱ تقسیم شد و ۳/۱ به من رسید ....... کلی ذوق کردیمو خندیدیم آخر شبی.....

شنبه بیست و پنجم مهر 1388 |

 

67. سرماخوردگی

چند روزی سر ما خوردم و حال خوبی ندارم ..... شنبه  هم رفتیم دکترو یه شنبه رو برام استعلاجی داد ولی من به جای استراحت توخونه کمی کار کردم و مقادیر زیادی درس خوندم که باعث شد حالم بد تر شه .... دیروزم از سر کار رفتم دندونپزشکی و از اونجام یه راست رفتم خونه که حدودای ۵ رسیدم خونه ..... خیلی حالم بد بود .... نمیتونستم سر پا وایسم ..... بدون کوک ساعت گرفتم خوابیدم .......

نمی دونم چند ساعت خوابیده بودم ....... چشامو باز کردم ولی دلم نمیخواست از تخت بیام پایین ..... تو تاریکی شماره مهدیو گرفتم ..... توراه خونه بود ..... تازه فهمیدم یه ربع به ۹ه..... گفت میره جایی وکمی طول می کشه تا بیاد ..... بعدشم زنگ زدم به مامانم و گفتم گلوم میسوزه .... حالم بده چیکار کنم ...... اونم گفت کمی میوه بخور و دوش بگیرو استراحت کن.....

دوباره به مهدی زنگ زدم که کمی میوه بگیره .... آخه از سفر اومدیم هنوز وقت نکردیم بریم خرید ..... تازه فهمیده بود حالم بده .... خواست شام بگیره که گفتم نمیخوام ..... دلم سوپ میخواست ..... ولی حوصله درست کردنشو نداشتم ......

خلاصه مهدی اومدو هی میوه پوست کند و بهم داد و منم حالم کمی بهتر شد ..... بعدم پاشد شام درست کنه ...... برنج و نیمرو پر از فلفل...... خوشمزه شده بود .....  هیم به من میگفت تو بشین ..... کاری به آشپزی من نداشته باش ... بعد شامم منو فرستاد حموم و همه ظرفارم شست ...... همین که کلی تو کارا کمکم کرد و فکرمو راحت کرد تونستم استراحت کنم و حالم بهتر شد ..... دوروبره ۱ بود خوابیدیم .....صبحم که ۷/۵ تازه پاشدم ..... خوب خوابیده بودم ..... گلوم هنوزم درد می کنه ولی اوناحساس ضعف دیروزو ندارم ..... صبونه رم مهمون مهدی جان بودیم و اومدیم سر کار......

دستت درد نکنه مهدی جان ..... دیروز خیلی تو زحمت انداختمت ...... با اینکه خسته هم بودی ولی به روی خودت نیوردیو خوب بهم رسیدی .....

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 |

 

66. سفرنامه مشهد

سلام به همگی...... مه پنجشنبه شب برگشتیم و ساعت 2 بعد نصف شب روز جمعه خونه بودیم ..... خیلی خیلی خوش گذشت و اونجا به یاد همه دوستای وبلاگی و غیر وبلاگی هم بودم.... دوشنبه رو من به خیال اینکه پروازمون 5/10 هستش از اداره رفتم خونه مامان و سلانه سلانه داشتم میومدم خونه که مهدی زنگ زد به موبایلم که کجایی و منم گفتم دارم می رسم و اونم گفت یه کم زودتر بیا ..... حالا ما نه وسیله هامونو جمع کرده بودیم ..... البته شب قبلش قصد جمع آوری داشتیم ولی اونقد خسته بودیم که نشد ...... قرار بود قبل رفتن هم یه دستی به سر و روی خونه بکشیم ..... مهدی که زنگ زد کمی نگران شدم که چی شده .... تارسیدم خونه گفت تو بلیطامون پروازمون 5/8 هستش و بدو که دیرمون میشه.... حالا ساعت چنده ده دقیقه به هفت..... تا من برسم مهدی خونه رو مرتب کرده بود و ظرفارو شسته بود و وسایل خودشم جمع کرده بود ...... منم مگه باورم میشد .... آخه بلیطارو من گرفته بودم و اون خانومه بهم گفته بود تاخیر خورده به پروازتونو 5/10 میرید ..... خلاصه مهدی نمیدونم به کجا زنگ زد و دیگه مطمئن شدیم همون 5/8 ه..... منم اصلا" دسپاچه نشدم و در کمال آرامش وسایلمو جمع کردمو ظرفای باقیمونده رم شستم که دیگه داد مهدی در اومد که بابا زود باش دیرمون میشه ...... خلاصه فکر کنم ساعت 15/7 از خونه در اومدیم و نیم ساعته فکر کنم رسیدیم فرودگاه ..... مهدیم هی تو راه داشت می گفت اگه جا می موندیم چیکار می کردیمو خوب شد من بلیطارو دیدمو خلاصه ازین حرفا و منم غش غش می خندیدم ...... پروازمون م ا ه ا ن ا ی ر بود و همه چیز خیلی عالی بود ..... من که تجربه پرواز شبانه کنار پنجره رو نداشتم خیلی بهم خوش گذشت و بهترین قسمتش هم پیدا کردن حرم از تو هواپیما بود..... خلاصه بعد یک ساعت و 5 دقیقه تو مشهد بودیمو یه راست رفتیم زائر سرا و به محض جا به جا شدن صاف حرکت کردیم به سوی حرم ...... البته اون روز از شوقمون پیاده رفتیم ولی روزای بعد تازه فهمیدیم که اینقدرام نزدیک نیستیمو همش ماشین می گرفتیم.... مثه همیشه شلوغ بود ..... خیلی دلم میخواست بتونم نزدیک ضریح شم و یه بارم جرات کردمو خودمو قاطی جمعیت کردمو موج جمعیت منو برد جلو و لی فقط 10 سانت مونده بود که دستم برسه که باز همون موج عقبم کشید ....خیلی دلم سوخت ...... به یاد تک تک بچه ها بودم ویکی یکی اسامیشون از ذهنم رد میشد ..... اتفاق جالبی که این دفعه برام افتاد این بود که چند بار تو حرم افرادی رو دیدم که به یکی از نزدیکانمون که مریض بودن یا از دنا رفته بودن شبیه بودن و برای اونها هم دعا کردم .... حالا نه اینکه دعای من موثر باشه ولی فهمیدم خدا بعضی بنده هاشو خیلی دوست داره ...... سه شنبه کلا" به گشت و گذار گذشت ..... صبح که ÷ا شدیم مهدی رفت خرید صبونه و بعدش راهی شاندیز شدیم ..... اول رفتیم یه گشتی پدیده زدیم و چون گشنمون نبود اومدیم مغازه هاشو دیدمو من هاون مرمری و استیل خریدم ..... چند تام خورده ریز دیگه خریدیم و اومدیم رفتیم برای ناهار ..... فضای پدیده خیلی زیبا بود ...... غذاشم خوب بود ...... ولی قیمتاش بیخودی گرون بود .... روز یه نیمکت کنار استخر نشستیم و بعدشم رفتیم توی قرعه کشیش شرکت کردیم که چیزی برنده نشدیم ولی کلی خندیدیم ..... آخه آقایون ردیف کرده بودن رو سن و ازشون خوواستن که آواز بخونن .... حالا شما تصور کنین چه آوزایی می خوندن ...... کفتر کاکل به سر ...... آوازای ترکیو ..... یه آقای مسنیم لب کارونو میخوند ..... یه آقایی هم نوحه خوند و آخرشم یه آقای جوون خوش صدایی جایزه رو برد.... از شاندیز که برگشتیم مهدی هوس شهربازی کرده بود وچون هنوز کوهستان پارک وسیله هاشو باز نکرده بود ما راهی طرقبه شدیم و تو هوای عصر دل انگیزش کمی قدم زدیم ...... جای خواصی نرفتیم و فقط از هواش لذت بردیم ...... تو کوهستان پارکم سوار چند تا وسیله شدیم که آخریش کره وحشتش بود که من اصلا" آماادگیشو نداشتم و فقط چسبیده بودم به مهدیو جیغ می زدم ..... آقاهه هم نا مردی نکردو حسابی ما رو ترسوند ...... در قطارمونو باز کردو دست مهدیو گرفت .... منم مردم از ترس...... دیگه ساعت 7 اینا بود که برگشتیم خونه و تصمیم داشتیم کمی بخوابیمو بریم حرم که یه دفعه از خواب پا شدیم دیدم ساعت 2 نصفه شبه.... پا شدیم غذا خوردیمو برا نماز صبح داشتیم می رفتیم حرم که مهدی گفت من یه ذره میخوابم بیدارم کن .... منم رفتم نماز شب خوندمو اومدم که مهدیو بیدار کنم که دیدم انگار سرما خورده و گفتم بذار بخوابه و خودممم خوابیدم .....

چهارشنبه مهدی گفت کلا" بریم حرمو خونه باشیم ..... بعد نماز ظهر رسیدیم حرم و زیارت کردیم ... کلا" زمانای نمازو گم کرده بودیم و هی دیر می رسیدیم .... برگشتیم خونه برای نماز مغرب دیگه سر وقت رسیدیم .... بعدشم رفتیم پروما که نتیجش خرید یه میوه تایلندی به نام پوملو بود که لکه ننگی شد در تاریخ خریدای من ..... فکر کردیم خوشمزه اس و مهدیم تایید کرد و منم برداشتم ولی چشتون روز بد نبینه که زیادم خوشمزه نبود و مزه گریپ فروت میداد که من ازش متنفرم ...... ولی از ترسم هی میخوردمو میگفتم به به چه خوشمزه ای .... مهدیم چیزی به روم نیورد ..... پروما جای خیلی بیخودی گرونی بود ... و بدترین کارشون این بود که علاوه بر این که قیمتا رو دو و یا حتی سه برابر زده بودن در آخر مبلغی رو هم به عنوان مالیات و عوارض کشیدن رو خریدامون و مهدی حسابی اعصابش خورد شده بود ..... از اونجا برای خواهرم هم یه عروسک خمیری برداشتم که خیلی خوشگله ..... شبم زود خوابیدیم که به نماز صبح برسیم.....

پنجشنبه سر وقت رفتیم نماز و بعدشم برگشتیم خوابیدیم و دیگه دورو بره ۸ بود که با صدای گوشی مهدی پا شدیم .... با همکارش که اتفاقا" اونم مشهد اومده بودن قرار گذاشتن برن س ر ز م ی ن م و ج ه ا ی آ ب ی ..... منم پا شدم صبونه رو آماده کردمو اینقده شیطونی کردم که نذاشتم مهدی بخوابه و با هم صبونه خوردیم ...... نزدیک ظهرم که باز رفتیم حرم و بازارای نزدیک حرم که برای اون یکی خواهرم چادر ملی خریدم و کلیم از نان رضوی خرید کردیم ..... فکر کنم در طول این ۳ روز حدود ۳۰ هزار تومن ازش خرید کردیم و کلی خوش به حالشون شد ..... برگشتیم خونه و مهدیو فرستادم استخر و خودمم آماده شدمو رفتم الماس شرق و دل سیر اونجا رو شتم و اونجا بود که دریافتم روما دو برابر الماس شرق قیمت زده ...... پس ببین چند برابر قیمت واقعیشه ..... ازونجام دو تا اسپری برای مهدیو داداشی و یه سارافونم برا خودم خریدم که خیلی خوشگلو خوشرنگه ..... سبز پسته اسه و خسلسم بهم میاد(بفرمایید نوشابه!!) دیگه داشت هوا تاریک میشد که برگشتم خونه و غذا رو آماده کردم و مهدیم اومد..... خیلی خیلی بهش خوش گذشته بود .... فقط از شلوغیش مینالید که نتونسته بود بیشتر از یه بار از وسایل استفاده کنه ...... آماده شدیم و وسایلمونم جمع کردیمو رفتیم حرم برای خداحافظی.... نسبت به روز اول خیلی شلوغ تر شده بود و اصلا" جای خالی نبود ..... بعد دعا و زیارت برگشتیمو ساکمونو بستیم و پیش به سوی فرودگاه ..... توی فرودگاهم با خانومی آشنا شدیم که مسافر بود مشهد و به خاطر فوت یکی از اقوامش داشت فوری بر می گشت ..... طفلی حالش خیلی بد بود و مامانشو خالش سفارش کردن حواسمون بهش باشه ...... همینجور داشت گریه می کرد و از بی ارزشی دنیا می گفت ..... رواز بر گشتمونم خیلی خوب بود و مهدی یکی از همکارای سابقش رو هم اونجا دید که بهمون تعارف کرد بریم سی کلس که ما هم خیلی شیک و با کلاس رد کردیم و همون جای خودمون نشستیم ..... دیگه ساعت دو در حالی که من با چوب کبریت چشامو باز نگه داشته بودم و داغ شده بودم از خستگی رسیدیم خونه خودمون ....

جمعه هم ز صبه مهدی عزیزم کمکم کرد در کوزتینگ و نظافت خونه ...... مامان اینا عصر اومدن دیدنمون و از میوه کذایی هم خوردنو کلی سر به سرمون گذاشتن ....

احتمالا" این آخر هفته مامان اینای مهدی بیان تهران ...... فکر کنم سه چهار روزی باشن ..... منم تو فکرم که چطور ازشون پذیرایی کنم و چی بپزم خوششون بیاد ..... دیروز از مهدی می پرسم میگه هر چی برای خودمون درست می کنی برای اونام درست کن ...... ولی آخه نمیشه که باید رسمی تر باشه ....... یکی دو وعده هم که نیست ....... پیشنهادات خانومای مجرب و کدبانو رو پذیراییم .....

شنبه هجدهم مهر 1388 |

 

65. سفر مشهد

 

امشب داریم میریم مشهد ..... قرار بود ۴ روزه باشه که به خاطر امتحان صبح جمعه من پنجشنبه بر می گردیم....

 

آتوسا جان هر چی سعی می کنم وبت برام باز نمیشه ...... عزیزم حتما" خیری تو کار بوده ..... خودتو ناراحت نکن .... میدونم که خیلی تو ذوق آدم میخوره ولی شما نباید از پا بشینین و به تلاشتون ادامه بدین ..... برات از ته دلم دعا میکنم که هر چی به صلاحته اتفاق بیفته....

دوشنبه سیزدهم مهر 1388 |

 

64. این آخر هفته

سلام

پنجشنبه جمعه ای هیچ اتفاق خاصی نیفتاد..... کلا" بی حال و کسل بودم ...... همشم تو خونه بودیم ..... مهدی رو پایان نامش کار کرد ..... منم کمی... فقط کمی.... مطالعه کردم ..... بازم دوجور غذا درست کردم و هیم می رفتم دراز بکشم و بخوابم که کمی حالم بهتر شه که فرقی نمیکرد..... تنها اتفاق خوبش این بود که صبح با زنگ مامانم از خواب ÷اشدیم که گفت تلویزیونو روشن کنین یه برنامه خاصی داره و منو مهدی از رختخواب ÷ریدیم بیرون ویکی دو ساعتی اون برنامشو دیدیم ..... و مهدیم گفت که صبح وقتی من خواب بودم پاشده رفته نون بربری خریده که من عاشق خوردن صبونه با نون تازم .....

 

پی نوشت: این پستم ادامه مطلب داشت که یه عده هم خوندنو نظر دادن برام ولی از دیروز تا حالا نمی دونم چی شده ادامه مطلبم پاک شده ...... در هر حال خیال ندارم دوباره بنویسمش...

شنبه یازدهم مهر 1388 |

 

63.


ادامه مطلب

سه شنبه هفتم مهر 1388 |

 

62.


ادامه مطلب

دوشنبه ششم مهر 1388 |

 

61. آخر هفته

سلام

پنجشنبه عصر رفتم دندونپزشکی و عصب کشی ...... خیلی درد داشت .... بر خلاف همیشه که اصلا" اذیت نمیشم ... اینبار بی حسی ها کار ساز نبودن .... مهدی اومد دنبالم و شامو خونه مامان بودیم .....

چون شنبه ها رو کلاس گرفتم و دیگه ۶ ۷ میرسم خونه ازین هفته تصمیم گرفتم جمعه ها دوجور غذا درست کنم که شنبش راحت باشم ..... از صبح که پاشدیم مشغول کار بودم ..... مهدیم کتاب به دست داشت مباحث آماری پایان نامشو انجام می داد .... قرار بود عصری بریم جایی که من گفتم بریم هایپر*استار ..... مهدیم چیزی نگفت ..... حول و حوش ۵ بعد از ظهر آوردیم نقشه تهرانو باز کردیم دیدیم خیلی خیلی دوره برامون و ما هم که ماشین نداریم سختمونه .... البته به نظر منم خوب رفتن تا اونجا کمی سخت بود ولی مهدی کلا" زد تو خط تنبلی .... منم دیدم اینجوریه .... گفتم بذار خودش تصمیم بگیره و رفتم کمی گیم بازی کنم و به مهدیم گفتم هر وقت تصمیم گرفتی بهم بگو .... اونم لباس پوشید گفت پاشو بریم پارک قدم بزنیم .... منم داشتم پا می شدم که خواهرم زنگ زد که برا ۸ ۵/۸ حاضر شین میایم بریم بیرون ... ما هم قبول کردیم ... ولی بعد دیدم ۸ خیلی دیره ولی بی خیالش شدم .... مهدی ظرفارو شست و منم گازو تمیز کردم ..... کف آشپزخونه رم تمیز کردم .... مهدیم کشوهاشو مرتب کرد ..... خواهرم اینا اومدن و رفتیم هایپر.... من خوشم اومد جای خوبی بود و دوست داشتم همه جاشو ببینم ولی نشد و زود برگشتیم......

 


ادامه مطلب

شنبه چهارم مهر 1388 |

 
Blog Skin